تبليغاتX
عسل بانو

عسل بانو

آن که معترض نیست منتظر نیست و منتظر معترض نیست..



[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 13:19 ] [ فاطمه و فرزانه ] [ ]
حکیم خیام نیشابوری

به مناسبت بزرگداشت حکیم خیام نیشابوری


بیوگرافی و زندگینامه

حکیم غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری (زادهٔ ۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ خورشیدی، مرگ در ۵۱۰ خورشیدی)  به خیامی و خیام نیشابوری و خیامی النیسابوری هم نامیده شده‌است. او از ریاضی‌دانان، ستاره‌شناسان و شُعرای بنام ایران در دورهٔ سلجوقی است. گرچه پایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی او است و دارای لقب حجةالحق بوده‌است،[۳] ولی آوازهٔ وی بیشتر به واسطهٔ نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد. افزون بر آنکه رباعیات خیام را به اغلب زبان‌های زنده ترجمه نموده‌اند، فیتزجرالد رباعیات او را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌است که مایهٔ شهرت بیشتر وی در مغرب‌زمین گردیده‌است.
یکی از برجسته‌ترین کارهای وی را می‌توان اصلاح گاهشماری ایران در زمان وزارت خواجه نظام‌الملک، که در دورهٔ سلطنت ملک‌شاه سلجوقی (۴۲۶-۵۹۰ هجری قمری) بود، دانست. وی در ریاضیات، علوم ادبی، دینی و تاریخی استاد بود. نقش خیام در حل معادلات درجه سوم و مطالعات‌اش دربارهٔ اصل پنجم اقلیدس نام او را به عنوان ریاضی‌دانی برجسته در تاریخ علم ثبت کرده‌است.

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می مینخوری

صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

 


ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بر دمیدن بودی


 

یک قطره آب بود با دریا شد

یک ذره خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد


با هیچ کس بر سر باورش نمی جنگم چرا که
خدای هر کس همان است که درونش به او میگوید.
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:45 ] [ فاطمه و فرزانه ] [ ]
قاصدک

قاصدک هان،چه خبر آوردی؟

از کجا،وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی،اما

گرد بام ودر من

بی ثمرمی گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار ودیاری- باری،

برو آنجا که بود چشمی وگوشی با کس

 برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک !

در دل من همه کورند وکرند.

*

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصدک تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید:

که دروغی تو،دروغ

که فریبی تو ،فریب

*

قاصدک!هان، ولی...آخر..ای وای!

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ،آی!کجا رفتی؟آی...

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی؟

در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟

*

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

(مهدی اخوان ثالث)

 


 

خداوندا  مو  بیزارم  ازین  دل*** شو و روزان  در  آزارم ازین  دل

ز بس  نالیدم  از  نالیدنم  تنگ*** ز مو بستا  که  بیزارم  ازین   دل

مسابقه شاعر شناسی:«به نظر شما این دوبیت از چه شاعری هست؟..

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 23:59 ] [ فاطمه و فرزانه ] [ ]
تو که گندم، تو که حوا، تو که شیطان منی

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام
باز هم یاد تـــــــو ماند و من و دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت کـــــه دریا باشم
مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب دیدم کــه تو می آمدی و دل می رفت
محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

یک نفر مثل پـــــری یک دو نظر آمد و رفت
با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد
باز دنبال جگر گوشه ی مــردم افتاد

“آخــــــرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد
یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد”

تا غــزل هست دل غمزده ات مال من است
من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

“آی تو، تو کـــــه فریب من و چشمان منی
تو که گندم، تو که حوا، تو که شیطان منی

تو که ویران من بی خبر از خود شده ای
تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای”

در نگــــــــــــــاه تو که پیوند زد اندوه مرا
چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا

ای دلت پولک گلنـــــــــار؛ سپیدار قدت
چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟

چند روزی شده ام محرمت ایلاتی مــن
آخرش سهم دلم شد غمت ایلاتی من


 دکتر محمد حسین بهرامیان

خدایا!!!
دلم هوای دیروز را کرده.
هوای روزهای کودکی را.
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد.
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه
میخواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم میخواهد ...
می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟
راستی خدا!
دلم فردا هوای امروز را می کند؟

حَوا کـه باشی

بَعضی ها "هَوا" بَرشان می دارَد

کـه آدَمَند !

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:30 ] [ فاطمه و فرزانه ] [ ]
تولدههههههههههههههههههههه

امشب شعري نخواهم نوشت............

شمع را براي تولدت روشن ميكنم

و پرهايم را طواف ميدهم

بر گرد آتشي كه تــــو در جانم روشن كرده اي...........

 تكه خاكستر كوچك كافي است

تا پر سوخته حرمت پيدا كند.

جشن تولد توست و من ...... باز به دنيا مي آيم و خاكستر مي شوم

تا راز حضور تو را بدانم.

ققنوس شبهاي تنهاييم

"تولدت مبارک"

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس.......

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز............

روز ميلاد تو ........

روزي که تو آغاز شدي!

فرزانا جووووووووووووووون تولدت مبارک

 

امیدوارم ۱۰۰ سال بعد در چنین روزی کنارت کلی نوه نتیجه باشه و شمعای کیک … سالگیت رو فوت کنی و هیچی از کیکم به خودت نرسه




من به دو چيز عشق مي ورزم يکي تو و ديگري وجودت!

و به دو چيز اعتقاد دارم يکي خدا و ديگري تو!

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يکي تو و ديگري خوشبختي تو!

من اين دنيا را براي دو چيز مي خواهم يکي تو و ديگري با تو..



[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:52 ] [ فاطمه و فرزانه ] [ ]
خدا-خیال

اگر سرم ، که ازانکار کردگار پرم

اگر دلم ، که از اندوه روزگار پرم

*

دقیق تر بنگر-این غبار از آینه نیست-

خود این منم که در آیینه از غبار پرم

*

درختی ام که پر از قلب های کنده شده ست

ز خالکوبی  غم های  یادگار  پرم

*

نه اهل کشتی نوح ونه سر نهاده به کوه

برای آمدن مرگ از انتظار پرم

*

مگیر زورق فرسوده مرا از رود

که از خیال رسیدن به آبشار پرم!

**فاضل نظری**


از خدا جز خدا را نباید خواست. عرفان نظر آهاری

اگر قرار باشه در یک کلمه یا یک جملهخدا " رو توصیف کنی اون کلمه یا جمله چیه؟؟

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:24 ] [ فاطمه و فرزانه ] [ ]
ایران

برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .
وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند. و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

نادر شاه افشار


اگه یه روز جنگ بشه حاضری از کشورت دفاع کنی؟؟؟؟؟؟؟چقد شجاعت داری؟؟؟؟


 

حضرت حيدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مديون عطر ياس بود
اي که ره بستي ميان کوچه ها بر فاطمه
گردنت را مي شکست آنجا اگر عباس بود

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 18:19 ] [ فاطمه و فرزانه ] [ ]
متفاوت

سلام...

این دفعه یه مطلب کمی متفاوت داریم میخوایم به جای این که از حرفا واندیشه های دیگران استفاده کنیم و راهنمایی بگیریم حرفای خودمون رو بزنیم.پس لطفا به این سوال جواب بدید:

 

((اگه قرار باشه یک بار دیگه به دنیا بیاید و زندگی کنید همین شیوه ی امروزیتون رو پیش میگیرید یا تغییر مسیر میدید؟؟))

 

نامم را پدرم انتخاب کرد!
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!
دیگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد... دکتر علی شریعتی

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 22:0 ] [ فاطمه و فرزانه ] [ ]
نقش

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی نمی آمیخت

وکسی کس را نمی دید از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

وبه ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را واز آن پس ندیدش هیچکس دیگر.

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره خشکید.

ازمیان برده است طوفان نقش هایی را

که بجا ماند از کف پایش

گر نشان از هر که  پرسی  باز

برنخواهد آمد آوایش

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد.

تا خبر آرد ازآن رنگی که در کار شکفتن بود.

کوه:سنگین،سرگران،خونسرد.

باد می آمد ، ولی خاموش.

ابر پر می زد ،ولی آرام.

یک آن لحظه که ناخن های دست آشنا راز

رفت تا برتخته سنگی کار کندن را کند آغاز،

رعد غرید،

کوه را لرزاند.

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکرنقشی که باید جاودان می ماند.

امشب

باد وباران هردو می کوبند:باد خواهد برکند از جای سنگی را

وباران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.

هردو می کوشند،می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده برجای استوار ، انگار با زنجیر پولادین .

سال ها آن را نفرسوده است.

کوشش هر چیز بیهوده است.

کوه  اگر بر خویشتن  پیچد،

سنگ برجا همچنان خونسرد می ماند

ونمی فرساید آن نقش که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کزصخره های کوه بالارفت.

در شبی تاریک.

                                    **سهراب سپهری**


*از دیروزها به دنبالت دویدم وبه امید دیدارت به امروز رسیدم ولی افسوس...!

افسوس که توبه فرداها سفر کردی...

 

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 22:28 ] [ فاطمه و فرزانه ] [ ]
رفتن یاماندن...

ماندن همیشه خوب نیست...

رفتن هم همیشه بد نیست...

گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...

باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...

اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...

مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...

و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...

و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی بمانی...

برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند...

برو وبگذار پیش ازاینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند،خاطره ای پر حسرت شود ...

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش...

از شکستن سکوت اسانتر باشد...عشقت را بردار و برو...خوب برو... زیبا برو...



گاهـــــي آدم دلـــــش ميخواهد

کفش هايش را در بياورد،

يواشکــــي نوک پا نوک پا

از خودش دور شـــــــــود،

بعد بزند به چاک

فرار کند از خودش!!!!
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 16:47 ] [ فاطمه و فرزانه ] [ ]